شعری از عصبانی ترین شاعر دنیا :
تو شکر می خوری اینگونه دل از ما ببری
سرخود آیینه را غرق تماشا ببری
مرده شور من عاشق که تو را می خواهم
گور... دلی را که به اغوا ببری
چه کسی داده اجازه که کنی مجنونم؟
به چه حقی، مثلا شهرت لیلا ببری؟
به من اصلا چه که مهتابی و موی تو بلند؟
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟
بخوردت توی سرم پیک سلامت بادت
آه از دست شرابی که تو بالا ببری!
کبک کوهی خرامان،سرجایت بتمرک
هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری
آخرین بار و باشد که میایی در خواب
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری
.... عمر مگراز سر راه آوردم؟
که همه وعده ی امروز به فردا ببری
این غزل مال تو ور دار و از اینجا دور شو
به ... باخودت آن را ببری یا نبری

...
هیچی نگید اعصابش خرده.
برچسب: شعری از عصبانی ترین شاعر دنیا,شعر عصبانیت از عشق,
نویسنده: بهنام موسویپور