زن و مرد سالهای متمادی بود که با هم ازدواج کرده بودند ولی
هرگز کلمه عاشقانه ایمیان آنها رد و بدل نشده بود؛ مرد موتوری
داشت که هر روز برای کار با آن به شهرمی رفت و بار می برد.
روزی زن سخت بیمار شد؛
یک صبح مرد او را صدا کرد تا با هم به
بیمارستانی در شهر بروند. زن آماده شد؛او تا کنون سوار موتور
نشده بود.وقتی روی موتور نشست نمی دانست باید چه کند؟!
مرد به او گفت بغلم کن.زن سرخ شد. مرد را بغل کرد؛ هر لحظه
سرخی صورتش بیشتر می شد.هنوز نصف راه هم نرفته بودند
که زن گفت: برگردیم. مرد پرسید: نمیخوای بری بیمارستان؟
زن گفت: نه بهترم. و برگشتند.
مرد هیچگاه ندانست همان یک جمله چقدر زن را به شعف
آورد و حالش را دگرگون کرد:
بغلم کن.
)
تا زنده اید به هم عشق بورزید؛ عزیزم هایتان را
توی قلک فردا پس انداز نکنید. هر روز روز عشق
است.عشق ورزیدن را از یاد نبریم.
برچسب: بغلم کن,بغلم کن احمدرضا نبی زاده,بغلم کن پویا,
نویسنده: بهنام موسویپور